رهگذر...

ما نشستیم و سوختنت رو دیدیم ... حالا که رفتی... سوختن ما رو میبینی ؟

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢۸ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ توسط رهگذر نظرات () |

اونا ما رو زیر نظر دارن ! ما میدونیم اونا ما رو زیر نظر دارن!و اونا میدونن که ما میدونیم که اونا

ما رو زیر نظر دارن در ضمن میدونن که ما اینو میدونیم!

پرده های ما همیشه کشیدست! لای پرده رو اندازه ی کله ی مورچه باز میکنم و به پنجره

های اونا نگاه میکنم ، پرده های اونا کشیدست ! میدونم یکی لای پرده رو اندازه ی کله ی

مورچه باز کرده و داره به پرده های کشیده ی ما نگاه میکنه! بازی عجیبیه! اینو هم ما

میدونیم هم اونا! کلاً هر چیزی رو ما میدونیم اونا هم حتماً میدونن! پس اونا میخوان چی رو

بدونن؟ بگن ما هم بدونیم!

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۱ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ توسط رهگذر نظرات () |

خدایا ! می دونم هر چی بگم بر علیه خودم گفتم! فردا میگی اگه اینا رو میدونستی چرا

عمل نکردی؟ پس حرفی ندارم جز اینکه :

 

حول حالنا الی احسن الحال ...

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٩ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ توسط رهگذر نظرات () |

میگه : دیگه چه خبر؟

میگم :سلامتیلبخند

میگه : شنیدم به مویی بندی!چشمک

میگم : از کی شنیدی؟

میگه : جایی خوندم!

میگم : آها!

میگه : چه سمجم هست!

میگم : کی؟

میگه :این یه دونه مو که بندشی! خدا خدا می کنم پاره شه!نیشخند

میگم: وا که چی؟

میگه : بیفتی پایین دیگه! من اینجا وایسدم بگیرمت!خنده

میگم : هه هه بی مزه!قهر

میگه : قربونم بری!!عینک

میگم : زودتر...

پی نوشت : آدم حتی اگر به مویی بند باشه بازم دلش تنگ میشه!  تمام.

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢۸ساعت ۳:۳٧ ‎ق.ظ توسط رهگذر نظرات () |

سلام. من سه باره اومدم! شایدم برم دو سال دیگه چارباره بیام! سخت

نمیگیرم! حالا انگار اومدن و نیومدنم چه گلی به سر عالم و آدم زده! به

قول پسر : نییدونم! گفتم پسر! چه پسری! از اونا که چشتو در میاره

میده دستت! باور کن! نه از اون نی نی آروم و بی آزارا! از اونا که در دو

سالگی میگه : به هیچ وجه!!!!!تعجب و در ضمن اگر بهش جواب ندم میگه :

مامان مُردی؟ اصلا فکرشم نمی کردم این پسر اینجور از آب در بیاد!

پوستم کنده! بگذریم . الان که دارم می نویسم خیلی دورم در قاره ی

آفریقا باور کن! عکسشم میدم ببینید! رعد و برق میزنه قرمز رنگ! بارون

میاد مثل لوله آتش نشانی! موسمی مثلا! ولی فردا چنان آفتاب

زیباست که فکر میکنی تو خواب دیدی! خلاصه برگشتم یه گرفت و

گیری با خودم دارم. ماه رمضون! سر دو راهی هستم. به مویی بندم،

خدایا ولم نکن! تمام.

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢٢ساعت ۳:۱٠ ‎ق.ظ توسط رهگذر نظرات () |

سلام. من دوباره اومدم. لبخند

نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/٢٦ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ توسط رهگذر نظرات () |

سلام

خیلی دلمرده بودم. خیلی نا امید. نمیدونم چی شد یه دفعه بیخیال شدم. قرار نیست خدا همه چیز رو به همه کسی بده! این چیزی که خدا به من نداده در مقابل چیزایی که داده هیچه! خیلی دلم قرص شد. خیلی راحتم. قبول میکنم. بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــله!

نوشته شده در ۱۳۸٥/۱٢/٩ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ توسط رهگذر نظرات () |

نمیدونم این بار هم مثل قبل یادداشتم پاک میشه یا نه ولی مهم نیست خیلی وقتا اینجا مثل دفتر خاطراتم میمونه کسی نمیخونه و اگر هم بخونه مهم نیست.

خیلی وقته یه کم پای حرف دل خودم ننشستم یا بهتر بگم نمی خواستم به حرفاش گوش بدم. ولی امروز خیلی جدی برام حرف زد، اونقدر جدی که نتونستم گوش ندم!

دلم  میگفت خیلی متاسف واسه همه چیزایی که تو خراب کردنشون من سهیم بودم. خیلی چیزا هستن که من خرابشون کردم. خیلی دوستی های باصفای قدیمی رو. خیلی اعتمادها رو خیلی صداقت ها رو. وقت من دروغ گفتم خیلی ها اعتقاد به صداقت رو کنار گذاشتن ، وقتی من حاصل کار گروهی رو به باد دادم خیلیا اعتماد به دیگری و حتی اعتماد به نفسشون رو از دست دادن.

من خیلی اشتباهات بزرگی انجام دادم که ترکشش اول به دیگران خورد بعد به خودم.

دلم خیلی ازم دلگیر بود، چون خودم رو زده بودم به اون راه!! حد اقل می تونستم واسه دل خودم اعتراف کنم.

دلم خیلی گرفته. تمام.

نوشته شده در ۱۳۸٥/٩/٩ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ توسط رهگذر نظرات () |

به نام خدا

تا حالا پشت چراغ قرمزهای ثانیه شمار ایستادید؟ دیدین چقدر یک دقیقه طولانیه؟ چقدر یک دقیقه زمان مشخصیه؟ تا حالا تو دو ثانیه ی آخر از چراغ سبز رد شدین؟ دیدین چقدر همین دو ثانیه مهمه؟ چقدر کارا میشه کرد؟ میتونه صد ثانیه ی دیگه شما رو متوقف کنه یا ردتون کنه!

زندگیه ما همین دوثانیه هاست ولی اصلا مهم نیست!

خدایا چرا باورم نمیشه  تعداد این ثانیه ها محدوده؟؟ خدایا چرا باورم نمیشه این ثانیه ها یه روز دور یا نزدیک تموم میشن؟ خدایا کمکم کن یقین پیدا کنم به اتمام این ثانیه ها، اونوقت خیلی چیزا عوض میشه، خیلی کارا درست میشه. خدایا راست راستکی میگم کمکم کن.

نوشته شده در ۱۳۸٥/٧/٢٩ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ توسط رهگذر نظرات () |

به جرم عشق و عاشقی به ما ميکن ديوونه

بذار ملامت بکنن يه خوب و بد ميمونه

درگذشت جانسوز ذاکر مظلوم و باصفای اهلبيت(ع) سيدجوادذاکرطباطبايی را به همهی شيفتگان اباعبدالله(ع) تسليت عرض ميکنم.

برای شادی روح و علو درجاتش صلوات...

تمام.

نوشته شده در ۱۳۸٥/٤/۱٩ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ توسط رهگذر نظرات () |

سلام.سلام به خرمشهر. سلام به شهر خدا. سلام به شهر مردان خدا. سلام به شهر زنان مرد! سلام به شهر جوانان پرپر شده. سلام به شهر جوانان فراموش شده. سلام خدا به روح فرمانده ی رشيد خرمشهر. سلام خدا به جهان آرا. سلام خدا به بهنام محمدی. سلام خدا به احمد شوش. سلام خدا به رضا موسوی. سلام خدا به کريم اقبالپور. سلام خدا به حسن طاهريان پور. سلام خدا به برادران ارجعی. سلام خدا به برادران شاداب. سلام خدا به بهروز مرادی ( کسی که نوشت خرمشهر جمعيت ۳۶۰۰۰۰۰۰نفر) سلام خدا به تقی محسنی فر. سلام خدا به شهدای خرمشهر. سلام خدا به خرمشهريان شهيد.

 سلام به مردم مظلومی که هم طبيعت بر اونها سخت گرفته هم دوست و هم دشمن!  مردمی که تنها  تفريح اونها کنار شطٍ! سلام به جوانانی  که نه پارک دارن نه فضای سبز ، نه فرهنگسرا، نه سينما، نه کلاس کنکور ، نه باشگاه ، نه حتی زمين خاکی خالی از مين! سلام خدا به شما که هنوز مسلمان مانديد و هنوز ايرانی! سلام خدا به شما که نه آب پاکی داريد نه هوای پاک در عوض زمين شما مقدس است. سلام به زنان خرمشهر! به شما که نه مجله داريد نه کلاس هنری نه آينده ی روشن!

سلام بر شما که مردمان خداييد. سلام به شهر خالی و خراب شما!

و لعنت خدا بر آنان که شما را فراموش کردند! لعنت به آنان که به شما خيانت کردند. لعنت بر آنان که از حق شما کاخ ساختند. لعنت به آنان که سوم خرداد به يادشان آمد شهری بود خرم! با مردان و زنانی مرد! شهری که خدا آزاد کرد وديگران ويران.

                                         تمام.

نوشته شده در ۱۳۸٥/۳/٤ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ توسط رهگذر نظرات () |

من دوباره می خوام يه سر و سامونی به اين صفحه بدم! خيلی حرفه ای! حالا ميبينيد!

نوشته شده در ۱۳۸٥/۱/٢٦ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ توسط رهگذر نظرات () |

اگر يه سری به آرشيو وبلاگ های پر بيننده و معروف بزنيد همون ها که الان ماهی يه بار هم به روز نميشن! می بينيد که در ابتدا روزی سه بار هم به روز ميشدن! طفلکی ها فکر ميکردن بايد گزارش آب خوردنشون رو هم بدن! مثلا اگر ۲ روز نمی نوشتن از ملت عذر خواهی ميکردن!! حالا کسايی که به وبلاگ سر ميزدن رو هم رفته ۲۵/۳  نفر بودن! بعد که يه کم وبلاگستان شلوغ شد اين وبلاگ نويسان ژست پيشکسوتی گرفتن و هر هفته يک بار به روز ميکردن! بازم که تب وبلاگ نويسی بالاتر رفت اينا ديگه با اشک و زاری خوانندگان حاضر ميشدن هر ۱۵  روز يک بار يه تک بيتی بنويسن! در اين دوره داشتن چند وبلاگ و همکاری در نوشتن چند وبلاگ ديگه مد شد! در همين دوره هم بود که ازدواج وبلاگی ، خيريه های وبلاگی و  قتل های وبلاگی باب شد! 

بعد از اين دوره تعطيل شدن وبلاگ ها به شدت اوج گرفت به خصوص خانم ها يی که وبلاگی  مزدوج شدن با دستور اکيد آقايون مربوطه وبلاگ خودشون رو مرده اعلام کرده و حذف کردن! اين خانم ها برای اينکه امر به خانم های ديگه مشتبه نشه گاهگاهی در وبلاگ همسر گرام يه چيزايی از خودشون در ميکردن!

بعد از اتمام اين فصل خيلی از آقايون هم يا تعطيل کردن يا قهر کردن! و التماس و خواهش ها هم فروکش کرده بود و اون وبلاگ های که خواننده های بالای ۱۰۰ نفر داشتن به دست فراموشی سپرده شدن و اون گروهی که در دوره ی دوم با التماس ميگفتن* لينک ميدی؟ لينک بدم؟* در راس کار قرار گرفتن والبته اونا هم الان دارن سير نزولی رو طی ميکنن!

البته وبلاگ های تخصصی هم در اين بين ظهور کردن که کارشون خيلی خوب بود و اکثرا هم هست چون يه هدف مشخص داشتن. و واسه سرگرمی يا اهدافی که خودتون بهتر ميدونين تشکيل نشده بودن!

اين داستان ادامه دارد...

 

نوشته شده در ۱۳۸٤/۱٠/۳ساعت ٥:۳۱ ‎ب.ظ توسط رهگذر نظرات () |

خب هميشه يه ناراضی هست! که تو ذوقت بزنه! که گند بزنه به اين حس که * عجب گلی کاشتم!*. که

حال آدم رو بکنه تو قوطی! که تو شک بيوفتی ، تو دودلی ، که درست بود يا نه!؟ که اصلا حالت بهم بخوره

بگی گور بابای همه! که حوصلت سر بره بری يه جا کز کنی و بگی :* خاک بر سرت با اين کار کردنت!*

شده؟ ميدونم شده! يه طور عجيبی اين ضدحال زدن زياد شده! در راستای اينکه ماها يا از اينور بوم شوت

میشيم يا از اونور، و  از طرفی چند وقته مد شده که ظرفيتتون بالا باشه! انتقادپذير باشيد! و بايد زمين رو

زمان رو نقد کرد تا بهتر بشن!!! لذا جز ضايع کردن کاری نمونده که بکنيم! يعنی همه فقط ايراد ميگيرن و

فقط نقاط ضعف رو ميبينن! فقط! يعنی يکی نميگه حالا با اين معايب فلان قسمتش خوب بود! محال

ممکنه! بسه! واقعا ماها چرا نمی خوايم به يکی بال و پر بديم؟ چرا حس ميکنيم رودار ميشه؟ چرا فکر

ميکنيم بهتر از اين هم ميشد؟ بابا يه کم قوت قلب يه کم روحيه! حالا هی گير بدين! اصلا بيخيال ! من

راضی به کوری چشم هر چی ناراضی!   تمام.(از خودراضی!)

نوشته شده در ۱۳۸٤/٩/٢۱ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ توسط رهگذر نظرات () |

سلام! اينجا رمضان است اونجا چطور؟!

۱۴ روز گذشته تازه من بيدار شدم که راستی راستی ماه رمضونه! راستش اصلا اونقدر گيجم که نمی دونم چی بگم! اونقدر کارای پشت سر هم و دانشگاه و زندگی و همه چيز غير از يه کم معنويت! انگار می خوام همه ی کارام رو بکنم بعد به خدا بپردازم! انگار همه ی کارها اصل و کار روح فرع! نمی دونم چرا فکر ميکنم فعلا که قرار نيست بميرم پس هول نکنم بهتره! ولی دوستای من که اينطوريا نيستن! دوستايی که همينجا باهاشون آشنا شدم . هر کدوم يه دنيا! ياس عزيزم که هميشه برام نشونه ی مهربونی و عاشق بودن بود و هست! معصومه ی عزيز وغمگين مثل خودم ويه کم هم ديوونه بازم مثل خودم! کيميا با يه خنده بزرگ هميشگی! عمه و غر غر های زيرلبی! .ژوپی و سادگيش! لولک و بولک ! علی نامه و لات و سکرتر! اسمايی که شايد بی ربط باشن ولی خيلی معنی دارن! خون خامه که اونهمه ازش ياد گرفتم و اونهمه بی وفا از آب در اومد. سيد و ساکت که هميشه حرفی واسه گفتن نداشتن! اوووووه چقدر دوستای خوب. ميدونيد تو عالم بيرون که ما اسير شخصيتمون هستيم فکر ميکنيم دوست شدن و اعتماد کردن چقدر سخته! اما تو اين عالم مجازی چقدر دوستی حقيقی و راحته! دلم واسه همه تنگ شده! کجا ميشه دوباره ديدتون؟ بايد از ديده بان بپرسم. من رو دعا کنيد منم دعاتون ميکنم. تمام.

نوشته شده در ۱۳۸٤/٧/٢٦ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ توسط رهگذر نظرات () |

 

هميشه فکر ميکنم تو زندگيم چه کاری بايد نميکردم که کرد و چه کاری بد که بايد انجام ميدادم و ندادم. اين

*باید* ش خيلی خيلی برام مهمه اونايی که حتما بايد ميشد و نشد يا بر عکس، اين وقتاست که دلم از

خودم ميگيره، خيلی زياد به قول مردم افسرده ميشم، اگه من بميرم يه روز دور يا نزديک چه چيز تو اين دنيا

کم و زياد ميشه؟ برام مهم نيست که مردم دنيا منو بشناسن و کارايی که کردم رو بدونن مهم اينه که

حقيقتا من چه کار کردم؟ و اينجور فکر هاست که منو غمگين ميکنه و آدم فکر ميکنه هيچی نيست .

واسه اونايی که دوستشون داشتم؟ همه ی سعی رو کردم؟ يا اونايی که دوستم دارن؟

من دلم گرفته، فقط همين.

تمام.

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٤/٤/٢۸ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ توسط رهگذر نظرات () |

بجای مقدمه : من اداعا نمی کنم که هميشه به ياد کسانی هستم که دوستشان دارم، اما می توانم بگويم حتی وقتيکه به يادشان نيستم هم دوستشان دارم! *ژان پل سارتر*

هميشه تو زندگيت يه نفر پيدا ميشه که خالصانه دوستش داری بدون توقع و بدون کلک! خودبخودی و همينجوری، يه نفر که به نظرت از همه بهتر! پاکتر و خوبتر! ولی فقط و فقط يه نفرٍ که اينجوری حاضری پاش وايسی!

بازم تو همين زندگيت يه نفر پيدا ميشه که بدون توقع و بدون کلک دوستت داره! همينجوری، خودشم دليلش رو نميدونه! هر چی بگی بابا من اونی نيستم که تو فکر ميکنی گوش نميده! اون يه نفر به نظرت بد جور گير داده! ولی فکر ميکنه تو پاکترين و زيبا ترين و بهترينی! ولی فقط وفقط همون يه نفر حاضر ميشه برات هر کاری کنه، فقط اون يه نفر!

 

همه ی ما بدون برو برگرد اين دو نفر تو زندگيمون هستن! شايد ما نفهميم ولی زمان معلوم ميکنه! ۹۹٪ ما يکی از اين دو نفر رو از دست ميده يعنی خيلی کم پيش مياد که اين دو تا يک نفر باشن! ولی خيلی ها هر دو رو از دست ميدن! خيلی ها! بیش از ۹۹٪!!!

چرا؟ چرا دنيا اينجوره! چرا يار در خانه و ما گرد جهان ميگرديم!؟؟؟؟ کسی نميدونه! ولی کسايی که از شکسته شدن دلشون اشک ميريزن و ماتم ميگيرن چرا از شکستن دل ديگری کيف ميکنن! چرا احساس بزرگی به ما دست ميده؟ اونم وقتی يکی ما رو از ته دل ميخواسته و ما ردش کرديم؟ فکر ميکنيم چه مغرور و با ابهتيم که کيشش کرديم رفت! ما بالاتر از اون بوديم! چه پررو بود!

**درسته که تو اين فرصت رو از دست دادی و  من رفتم! ولی من خوشحالم که اشتباه تو رو تکرار نکردم و کسی که خالصانه دوستم داشت رو از دست ندادم! **آدما اگر شما رو نفهميدن و به عشقتون شک کردن، شما به عشق حقيقی شک نکنيد! فرصت گفتن جمله ی بالا رو از خودتون نگيريد!!   تمام.

نوشته شده در ۱۳۸٤/۳/٢٢ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ توسط رهگذر نظرات () |

کلاس متون فلسفی به زبان انگليسی * دکتر عبدالکريمی:

بچه ها! دنيا داره به سمت بی شعوری ميره! يه جور بی معنايی در دنيا منفجر شده! من به اندازه ی يه آدم تو اين دنيا نگرانم خيلی نگران! باور کنيد می ترسم ! اين بيگانگی با نفس از بمب اتم هم برای بشر خطرناکتر! ( اشک تو چشماش جمع شده) ساده نگيرين اين حرفا رو، تو رو خدا يکم به خودتون بر گردين! گم شده درون شماست.....چه خوشگل چه خوشگل چه خوشگل شدی امشب!!!!! دوستان پشت در واسه هم آواز ميخونن! استاد : من که گفتم دنيا به سمت بی شعوری ميره! ولی فکر نمی کردم با اين سرعت!

نوشته شده در ۱۳۸٤/٢/۱۸ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ توسط رهگذر نظرات () |

دوباره زمين پر ميشود از زنده بادها!

بر پرچم که می وزد اين باد لعنتی...

نوشته شده در ۱۳۸٤/٢/۱۱ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ توسط رهگذر نظرات () |

اگه خسته ميشين، اگه تنها ميشين، اگه غمگين ميشين ، اگه نا اميد ميشين ، اگه شکست ميخورين، اگه دلشکسته ميشين، اگه هيچ کس شما رو دوست نداره ، اگه زندگيتون خالی شده، اگه شادی رو فراموش کردين ، اگه احساس پوچی ميکنيد و هزاران اگه ی ديگه! غصه نخوريد چون همه ی اينه نشون ميده که هنوز شما زنده هستين و هنوز فرصت باقيست!  

 ترجمه ی آزاد از *پراکنده های لايب نيتس* توسط ف.س.ب

روزها اونقدر تند تند ميگذرن که من فرصت نمی کنم حتی بهشون فکر کنم، زندگی رو همين تند تند می فهمم و دلم برای روزهای يواش يواش تنگ شده، ولی نبايد غر زد! اصلا خسته شدم بس که غر زدم و غر شنيدم! هيچ کس از هيچ چيزش راضی نيست در حاليکه اگه سرطان داشتيم اگه کور بوديم اگه بچمون مريض بود اگه عزيزمون در حال مرگ بود حاضر بوديم همه چيزمون رو بديم و يدونه از اين روزهای عادی رو داشتيم! حاضر بوديم هر کار کنيم که زندگيمون همين عادی تکراری بشه! آدما همش قدرنشناسی ميکنن! در حسرت چيز ديگه هستن در حاليکه همه چيز همينه که الان هست! باور کنيد! لايب نيتس هم همينو ميگه! تمام.

 

نوشته شده در ۱۳۸۳/۱٢/۱٦ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ توسط رهگذر نظرات () |